تبليغاتX
Hadmin JavaScript' type='text/javascript' src='http://ettehad.muslimbloggers.ir/lankarani/muslims-sympathy1.js'>avaScript' type='text/javascript' src='http://ettehad.muslimbloggers.ir/muslims-sympathy1.js'>

 

گلایه های برادر شهید دکتر چمران

سرداري چمرانم آرزوست

... اگر اين سال ها به كشورهاي شرقي، آمريكاي جنوبي يا حتي اروپا سفر كنيد جوانان زيادي را مي بينيد كه يك مبارز كوبايي به نام «چگوارا» را مي شناسند، حتي برخي پيراهني پوشيده اند كه عكس چگوارا بر آن نقش بسته و عكس او را درون اتاق خود، روي ديوار چسبانده اند. چگوارا، مردي جوان و مبارز بود كه عليه استبداد در كنار مردم جنگيد و برخي خصوصيات جالب توجه داشت. اما سؤال اينجاست كه شهيد چمران را چقدر در دنيا مي شناسند، چند جوان انقلابي عكس او را بر سينه خود يا بر سينه ديوار اتاق خود مي زنند؟ چند جوان در سراسر دنيا جمله هاي عارفانه او را شنيده اند؟ اصلاً چقدر درباره او كتاب نوشته و ترجمه شده است؟ نمي خواهم شهيد چمران را با چگوارا مقايسه كنم چراكه به هيچ وجه قابل قياس نيستند و زندگي پر از علم و عرفان و رشادت و شهامت چمران در كمتر انساني يافت مي شود اما همين عدم توانايي در قياس دليل بيشتري است براي پرسشي بزرگ تر كه چرا دنيا چمران را نمي شناسد؟ كسي كه امام فقط درباره او فرموده است كه دلم براي چمران تنگ شده و بعد از شهادتش فرمود: «ما و شما خواهيم مرد، مانند چمران بميريد.»

چرا بايد انجمن دوستي ايران و كوبا در تهران افتخار كند كه فلان تعداد عكس چگوارا در كشور منتشر و توزيع كرده اما هيچ كاري در كوبا براي چمران و درباره او نكرده است؟

چرا مهندس چمران در مراسم بيست وششمين سالروز شهادت برادرش بايد از اين عصباني باشد كه هيچ ارگان دولتي براي برپايي مراسم حمايت نكرده است. نه مجلس، نه وزارت دفاع و نه سپاه پاسداران و آقاي حبيبي، رئيس سازمان عقيدتي سياسي وزارت دفاع به او بگويد كه ما كاري براي چمران نمي كنيم. البته مهندس چمران هم نگذاشت پيام وزير دفاع در اين مراسم قرائت شود تا برخي بخواهند فقط از نام شهيد چمران استفاده كنند. و نيز چرا فتح الله جعفري، رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس نيروي زميني سپاه، هيچ هزينه اي براي بزرگداشت هاي شهيد چمران نمي كند و زماني كه همرزمان شهيد به او گلايه مي كنند مي گويد من چمران را نمي شناسم. اينها درد دل هاي برادر شهيد و نيز همرزمان شهيد چمران است كه وزارت دفاع مي گويد چمران نماينده مجلس بوده، مجلس مي گويد وزير دفاع بوده و سپاه مي گويد او سپاهي نبوده.

در اين ميان صداوسيما و انجمن سينماي جوان و ارشاد هم كه به كل فراموش مي كنند و جوانان فيلمساز هم تشويق مي شوند كه درباره يك زن افغاني يا چهره يك ايراني شكست خورده يا بمب اتمي منفجر نشده فيلم بسازند. شاعران هم درباره كشته شدگان حادثه 11سپتامبر شعر بسرايند. شهيد چمران را نه فقط با يادبود و مراسم بزرگداشت- كه همين هم به درستي انجام نمي شود- بلكه با ابزار فرهنگي و هنري و البته در سطح بين المللي بايد مطرح كرد و شناساند و به جاي اينكه در خانه هنرمندان، هنر قرن نوزدهم فرانسه و ... يادآوري شود، شب شعرها، شب داستان ها، نمايش فيلم و... درباره اين شخصيت بزرگ برگزار شود.

كاش او بود و ما خاكيان را تنها نمي گذاشت و امروز ما را هم سرداري مي كرد.

31خرداد 1386، دهلاويه، خبرنگاركيهان

http://www.kayhannews.ir/860403/9.htm

یا علی

+ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت 2:13 |

 

همه خوشحال بودند. سیب های سرخ به روی مهمانها لبخند میزدند. همه چیز ساده و بی آلایش بود. تا چند لحظه دیگر خطبه عقد خوانده می شد. «علی» عرق پیشانیش را با دستمال سفیدی پاک کرد. دلش می خواست چیزی به عروس بگوید اما تردید اجازه نمی داد.

همه فکرهایشان را کرده بود. پیش از مراسم خیال می کرد به سادگی حرفش را خواهد گفت. اما وقت داشت می گذشت و خطبه عقد در حال آغاز بود. دل به دریا زد و گفت:

« ... شنیده ام که عروس در مراسم عقد هر چه ازخدا بخواهد، حاجتش برآورده میشود!»

سرانجام حرف دلش را گفته بود. عروس نگاهش کرد . پرسید: «چه آرزویی داری؟»

به مشکل ترین قسمت سخن اش رسیده بود. یا باید حالا میگفت یا هیچ وقت!

« اگر علاقه ای به من دارید و به فکر خوشبختی من هستید لطف کنید از خدا برایم شهادت بخواهید!»

عروس گیج شد. خیال می کرد همه آنچه که می بیند و می شنود در خواب اتفاق می افتد. اما حضور عالم عالیقدر حقیقت داشت.

همانطور که آینه و شمعدان و سفره عقد و نجوای زنها و صلوات مردها حقیقت داشت.

یک لحظه به خود لرزید. اما «علی» چند بار آهسته و با التماس قسم خورد و عروس هنگامی که داشت خطبه خوانده می شد، از خداوند برای علی و خودش شهادت خواست. آن وقت با چشمانی پراشک علی را نگاه کرد. علی از طرز نگاه او فهمید که دعای خیر درباره اش انجام گرفته است. برای همین نفس راحتی کشید و خوشحالی به چهره اش دوید.

نه تنها داماد این مجلس، بلکه تمامی پاسدارانی که در آنجا حضور داشتند و آیت الله مدنی که خطبه عقد را می خواند، به آرزویشان رسیدند.

 

 

 

 

 

 

کلیک کنید: نامه دختر سردار شهيد تجلايي به پدرش

 

یا علی

+ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 17:29 |

عقل را با عشق آری جنگهاست
فاصله در بین شان فرسنگهاست

عقل گفت از خون و آتش کن حذر
عشق گفت آرام شو ای بی خبر

عقل می گوید شهادت مشکل است
عشق می گوید این کار دل است

عقل میگوید کجا سنگ و سبو
عشق میگوید تن آسایی مجو

عقل گفتا این شهیدان کیستند
عشق گفت آنانکه در خون زیستند

عقل گفتا دجله را امواجهاست
عشق گفتا موجها معراجهاست

عقل میگوید چه شد سردارها
عشق میگوید بپرس از دارها

عقل گفتا هر چه کرد آن دجله کرد
عشق گفتا دجله را خون حجله کرد

عقل گفتا باکری هم کشته شد
عشق گفت آری به خون آغشته شد

عقل میگوید ز کار دل بگو
عشق میگوید تو و راز مگو؟!

عقل گفتا که دراین ره دامهاست
عشق گفتا صید آن گمنامهاست

عقل گفتا از سلامت زاده ها
عشق گفتا قصه سرداده ها

عقل از خواری و ننگ و عار گفت
عشق از جانبازی و ایثار گفت

عقل گفت ازعارف صد ساله ها
عشق ازعرفان سرخ لاله ها

عقل هر اندازه ای اصرار کرد
عشق با یک جمله او را خوار کرد

عقل بیش از حد قیل و قال کرد
عشق یک یک رد استدلال کرد

در حریم عشق استدلال نیست
سر به سر حال است و قیل و قال نیست

عقل سرتاپا جمود است و سکون
عشق یکسر مستی و شوق و جنون

کار عقل و عشق جنگ است و نبرد
هر چه گفتی عشق او باور نکرد

عشق گفت ای عقل آگه نیستی
گفت رو رو، مرد این ره نیستی

عقل از برهان و استدلال گفت
عشق هم از شور و شوق و حال گفت

کارعاقل قیل و قالی بیش نیست
شورش و جنگ و جدالی بیش نیست

عاقلان نام خدا بشنیده اند
عاشقان با دیده دل دیده اند

«مهدی نامه»  صمد قاسمپور

 یا علی

+ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 23:16 |

قایق در میان گلوله ها راهی برای خود می یابد و پیش می رود. سکان در دست علیرضا تندرو است. پیکر زخمی آقا مهدی را در گوشه ای از قایق خوابانده اند، خون از پیشانیش می جوشد و سرازیر  میشود. شعاعی از نور کمرنگ غروب آفتاب اسفند ماه جلوه دیگری به چهره آقا مهدی داده است.

زخمی هستم ولی همه فکرم ، پیش آقا مهدی است. بعید میدانم مرغ از قفس پریده آقا مهدی دوباره به حصار قفس برگردد و زخمی که پیشانیش را شکافته التیام یابد. لبهایش مترنم است ، سرودی را زمزمه می کند. چشم به لبهایش می دوزم و به آخرین سرودش گوش می سپارم:

- الله و الله ... الحمدوالله ، الله و الله ... الحمدوالله.

 

هرچه بر شدت آتش افزوده میشود صدای آقا مهدی هم بلند تر می شود ، لختی می گذرد ... صدایی جز مهدی به گوش نمی رسد. احساس می کنم جز صدای او در جهان نیست. چنان است که گویی زمین و آسمان سکوت کرده اند تا به آواز او گوش بسپارند.

ناگهان نگاهم روی سیل بند کنار گلوگاه ثابت می ماند.عراقی ها به روی سیل بند آمده اند و به سوی تنها قایق روی آب شلیک میکنند. هنوز چشم از سیل بند بر نداشته ام که آرپیجی زنها دوباره شلیک میکنند و قایق را هاله ای از آتش به میان میگیرد ، صدای آقا مهدی اوج گرفته و بلند می شود.

- الله والله ... الحمد الله.

 

بال در بال آقا مهدی پرواز می کنیم ، اوج می گیریم و ... از بالا زمین ، چون گوی کوچکی از چشم ناپدید می شود. از آسمان به پیشواز می آیند و بوی بهشت می وزد. آقا مهدی در ازدحام بال ملائک ناپدید می شود و من در وسط آب فرود می آیم...

غروب عاشوراست! امام در وسط میدان تیر باران می شود ، خیمه ها می سوزد ، خورشید در گودالی غروب می کند و از دور صدای نوحه می آید.

(شهید محمد قنبر لویی)

 

 

 

و این چنین بود که آقا مهدی باکری خودش را رساند به دریا. از دجله به اروند و از اروند به خلیج فارس و از آنجا به بی نهایت....

او حتی نخواست در خاک دفن شود. او خود را به ابدیتی رساند که خیلی از عرفا حسرتش را می کشند.

 

یا علی

+ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 17:44 |

شهید چمران گفته بود « یکی از اتاق های دانشکده را موکت کنند برای نماز خانه.»
اما تا یکی ماه فقط خودش جرات داشت آن جا نماز بخواند.
دوره دوره کمونیست ها بود و بچه مذهبی ها را مسخره می کردند. ولی او به خاطر دینش از همه چیزش می گذشت.
اما ما چی؟
بعضی هامان حتی الان که زیر لوای جموری اسلامی هستیم  جرات نداریم عقاید مذهبی مان را ابراز کنیم چه برسه به امر به معروف...
نمیدانم با این وضعیت با چه رویی آرزوی شهادت میکنیم./
یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک
یا علی

 

+ نوشته شده توسط هادی در شنبه 5 اسفند1385 و ساعت 19:24 |